ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

دستهات...

بیشتر از چهار روز میشه که دستهاتو شناختی، با یه تعجبی میاریشون بالا بهشون نگاه می کنی، بعد یه دفعه مشت میزنی به چشمات، گاهی دردت میاد و یه صدایی هم از خودت در میاری... قربون دستهات برم من... ...
29 مهر 1390

پسری با بوی ...

چهارشنبه که اومدیم خونه مامان جون اینا، مامان جون مرتب بهت می گفت که ابوالفضل بوی ذرت مکزیکی میده ... قربونت برم مامان ذرتیه من... پیوند: قبلا مامان من و مامانی صدا می کردیم خودشون گفتن که دوست دارن مامان جون صدا بشن... میگن این بیشتر به دلم می شینه... قربون دل مامان جون که کلی دلش برای تو تنگ می شه برم عزیزم... ...
29 مهر 1390

اولین خرید...

5شنبه، 28 ام مهرماه، من و شما و مامان جون، برای بار اول با هم رفتیم خرید... این چندروزه به فکر مراسم چهارم آبان دایی حسن هستیم... برای شما هم با وجود اون همه لباسی که تو سیسمونی مامان جون و بابا جون برات گرفته بودن و با وجود تمام هدایایی که دوستان و فامیل برات آورده بودن، یه دست لباس پلوخوری شیک و فیت خودت گرفتم... مبارکه... ...
29 مهر 1390

اولین تلاشها...

اینم از اولین تلاشهای ابوالفضل برای گرفتن اشیا و اینکه مامانش ذوق نشون دادو عکس انداخت...(یعنی قبلا هم جقجقه تو گرفته بودی ولی من تنبلی کردم مامان...) ...
22 مهر 1390

مامانی کمک...

عزیزم بغل خاله مریم ناراحتی اینطوری نگام می کنی؟؟؟!!! ای خاله مریمه... اینم یه شوخی با خاله مریم...     ...
22 مهر 1390

چه سفری...

دیشب بابابزرگم، به سفر حج رفتن، خوش به سعادتشون...برای تمام عاشقان، این سفر رو آرزو میکنم... کاش مادربزرگم هم بود و همراهیش می کرد... شما هم برای بار اول به بدرقه یه حاجی رفتی...     ...
19 مهر 1390

2 ماهگی

جمعه15 مهرماه 90، سه اتفاق مهم افتاد، اول از همه اینکه عزیزم دو ماهه شدی، دو ماهگیت مبارک ،دوم اینکه شیرینی خورون دایی حسن و زندایی صبا بود، اینم مبارکه، سوم اینکه برای اولین بار من و بابایی باهم بردیمت حموم، تاحالا همیشه مامانی حمومت کرده بود و این اولین تجربه بود... شنبه16مهرماه90، خاله منا اومد خونمون، چون بهداشت خونده خیلی کمکمون کرد، رفتیم اولین واکسنتو زدیم، چون نگران تب کردنت بودیم اومدیم خونه مامانی اینا، خدا رو شکر زیاد اذیت نشدی، فقط در مقابل خوردن قطره استامینوفن خیلی مقاومت می کردی... اتفاق دیگه این روز سالگرد شمسی عقد خاله منا و دایی علی بود، ماهم از کیکشون خوردیم... این چند روزه بخاطر اگزمای پوستی حسابی کرم...
17 مهر 1390

پاییز با بویی تازه...

همیشه پاییز و دوست نداشتم، آخه دلم می گرفت، روزهای کوتاه، شبهای بلند، تغییرات هوایی، دلگیری، دلتنگی، انتظار، اما امسال پاییز با تو برام رنگ و بویی تازه داره عزیزم... اینم چند تا عکس جدید از گل پسرمردونه  من... ...
10 مهر 1390

تولد خاله...

١٠ مهر ماه 69، آخرین فرزند خانواده، خواهرم مریم، قدم به این دنیا گذاشت، عزیزم تولدت مبارک...خاله جونم تولدت مبارک... ...
10 مهر 1390